با تو آغاز می کنم…….

سلامم…احوال شوما؟؟!!
قرار بود بعد ِ کنکور سراسری بدووَم بیام آپدیت کنم که به دلیل پاره ای از مشکلات فنی :دی نشد!
کنکورم که دادیم رفت پی کارش….حالا مثلن می تونیم یه نفس راحت بکشیم…اما با این هوای آلوده اگه زیادی راحت و عمیق نفس بکشیم خفه میشیم!!

دلم برای اینجا و همه تنگ شده بودش…می خواستم فعالیتمو زیادش کنم اما خب به مسافرت خوردیم و نمیشه……!

غیبم نخواهد زد اما خب یه مدتی نسبتن طولانی ایی کمرنگ میشم!

راستی می خوام یک سری کتاب متاب بخرم اما خب فعلن نمی دونم چی!پیشنهاد ِ شما چیه؟! موضوعش فرقی نمی کنه….( البته درسی نمی خواهم ها…. :-/ )

پ.ن: برم ساک ماکمو جمع کنم….من یه نفر قدِ صد نفر وسیله با خودم دارم!!!!

برچسب‌ها: , , , , , , ,

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter
  • RSS
Read Comments۸

مزاحم!

ساعت ۱۱:۳۰ شب آماده ی خوابیدن بودم که یکهویی صدای زنگ گوشیم بلند شد دستمو بردم زیر تخت گوشی را آوردم بالا ،نگاه کردم ببینم کیه اما شماره رو نشناختم همیشه وقتی شماره ناشناس باشه جواب نمیدم اما این بار شیطون گولم زد و برداشتم :
من:بفرمایید…
طرف:سلام ، ببخشید شما این شماره را می شناسید؟!(و بعد یک شماره ایرانسل رو داد)
من:نه.چطور؟!
طرف:آخه یک گوشی پیدا کردم شماره شما توش بود،میشه لطف کنین یه نگاهی به دفترتلفنتون بندازین؟
من:باشه چند لحظه منتظر باشین…(بعد تندی شماره را تو گوشیم سرچ زدم یکهو اسمه یکی از همکلاسیای سابقم دراومد،دیدم شماره ماله اونه)
من:شما گوشی را پیدا کردین؟!
طرف:می شناسین؟
من:بله از دوستان دور هستن.
طرف:میشه شماره ایی ازش بهم بدین؟
من:خیر،من نمیتونم به شما اعتماد کنم،شماره ی شما رو به اون میدم تا خانوادش باهاتون تماس بگیرن!
طرف:شما یک شماره به من بدین حالا!!
من:آقای محترم شرمنده نمی تونم ریسک کنم،همون کاری که گفتم میکنم!
طرف:ئه؟پس من به تو زنگ میزنم!
من:بی جا کردی و تماس رو قطع کردم.
رفتم با هر بدبختی بود شماره خونه ی دوستم را گیر آوردم و بهش قضیه را گفتم اونم گفت تو دانشگاه گوشیش رو دزدیدن و اونام شکایت کردن اما مدتیه باشماره های مختلف مزاحم شماره های گوشیش میشن.منم از اینکه بهش شماره را ندادم خوشحال شدم اما چشتون روزه بد نبینه دقیقن از اون لحظه تا الان به محض اینکه گوشیم را روشن میکنم شروع میکنه زنگ زدن اصلن انگار کارو بار نداره هر لحظه که روشن کنم فورن شروع میکنه!
چند بار دادم بابا جواب داد اما اصلن از رو نمیره!مجبور شدم یاخاموش کنم و یا دایورت خاموش بزنم!
خدا سوسکش کنه!

پ.ن: شماره ی مزاحمه: ۰۹۳۶۷۵۲۸۸۱۰
اصلنم نامردی نیست که شماره شو اینجا زدم!

برچسب‌ها:

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter
  • RSS
Read Comments۷

آشوب در بیمارستان،یک دعوای قبیله ایی!

جلوی بیمارستان بلوا بود ، جمعیت فوق العاده زیاد و صدای شیون و ماشین های پلیس که طبق معمول دیر رسیده بودند.
روز جمعه و شلوغی غیرقابل تصور در بیمارستان!
با هر زحمتی بود وارد حیاط شدیم،فاطمه(دوستم) خیلی ترسیده بود، از یک خانوم که داشت گریه می کرد پرسیدم چی شده،فکر می کردم کسی فوت کرده و جنجال سر اونه،اما در کمال ناباوری گفت دعواس :!:
تا حالا همچین چیزی ندیده بودم،از در اورژانس وارد بیمارستان شدیم ،وقتی رسیدیم نزدیک های اتاق عمل سر و صدای زیادی میومد کف راه رو پر خون بود طوری که کفش ها کاملن کثیف می شدن.
جلوتر نتونستم برم آخه خون می بینم حالم بد میشه و اینکه اجازه ندادن گفتند خطرناکه.
چندنفر با با قمه و از اینجور چیزها اونجا بودند تو اتاق عمل گاز اشک آور انداخته بودند مجروحاشون بین مرگ و زندگی بودن و خیلی شرایط افتضاحه دیگر…!
دعوای قبیله ایی بود تو ایلام معمولن پیش میاد متأسفانه.سطح فرهنگشون آنقدر پایینه که جای صحبت کردن از زورشون استفاده می کنن!
نفهمیدم اصل دعوا سر چی بود اما هر دو طرف حسابی قاطی بودند.

پ.ن:جزئیات بیشتر را عموم برام توضیح داد ضمن اینکه اجازه نداد اونجا بمونم فرستادم خونه :دی
پ.ن: امروز تنگه ارغوان تیراندازی شده بود تو جاده،تیر به یکی از راننده ها خورده بود و چند ماشین هم از مسیر منحرف شده بودند…جاده ی اونجام افتضاحه همش دره س…دو تا از ماشینا افتاده بودن پایین… :( این تیر اندازی هم یک تسویه حساب شخصی بوده!بخاطر یک کینه جون صدنفر را به خطر انداختند.
پ.ن:واقعن اینم شهر ما توش زندگی میکنیم!خدا کنه زودتر بابا بازنشسته شه بریم از این جهنم!
پ.ن:گانگستر بازی زیادی دارن این ایلامیها هم ها!بترکن!
پ.ن:حال میکنین ۶۰درصد پست پانویس شده :دی
پ.ن: پسر همسایه ی سابقمونم واسه کارشناسی قبول شده،دانشگاه تهران،بسی ذوق کردیم .حالا به ما چه نمیدانیم :دی از بچگی زرنگ بود،رتبه ش ۶۶ شده!به به :)

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter
  • RSS
Read Comments۳

حفاظت شده: روژین در غروب نشسته اما امیدواره!

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


برچسب‌ها:

خونه ی جدید من!

قراره اسباب کشی کنیم خونه ی جدید طبقه چهارمه یه ساختمون چهار طبقه هستش که اندر مزایاش باید بگم آسانسور هم نداره حتی!!اوج فاجعه را گرفتین؟؟؟؟اما چشم اندازش خوبه…..مزیت دیگه شم اینه که بعد از هیجده سال به بابا خونه دادن، حالا بماند که ما غیر بومی بودیمو زودتر از اینها باید بهمون خونه میدادن…مملکته داریم!!!

خُب اندر بررسی های اینجانب همسایه های جدید همگی از سپاهی هستند سپاه فرودگاه….کمی اوضاع خیطه :دی

اما خُب یکی از خانومای همسایه که خیلی به دلم نشست…فوق العاده خوش برخورد بود….هنوز بقیه رو ندیدم….مامان اینا  تو دو روز کارای تمیز کاریشو کردن و قراره به زودی جا به جا شیم…..!

مجتمع های اونجا جالب تر هستند….اما همسایه های خوبی که اینجا داشتیم واقعن تکن…فک کنم یه روز کامل مراسمات خداحافظی داشته باشیم از این وریا….حالا خیلی هم دور نمیشیم چندتا خیابون بالا تره!

چشم انداز پنجره ی اتاق منو ببین…جون میده واسه شب بیداریام…..

اینم یه عکس از پنجره ی پذیراییه که میخوره جلوی مجتمع….

اینم از این!

بقیه ی توضیحات رو میذارم واسه بعد…وقت تنگه الان!

پ.ن: وبلاگ ما هم افتاده تو طرح اصلن بازدید کننده نداره ها!

پ.ن: با تشکر از ایلیا بخاطر راهنمایی در جهت یافتن ادمین :دی

برچسب‌ها: , , , , , , , , , , , , ,

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter
  • RSS
Read Comments۳