دست نوشته های سوما

دست نوشته های سوما

یک وبلاگ دیگر با وردپرس

دیر شد!

۹ نظر »

بهمن ۹م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۳:۵۲ ب.ظ

امروز از صب فکرم اشغال میزد!!

بوق بوق بوق!حتی بیــــــــــــــــــق!

دلم واسه اینجا تنگ شده…واسه کارام!

از درس خوندن و خیلی چیزای دیگه خستــــــــــــه شدم!

دلم گرفته….. :( بی خیال!

تا یادم نرفته یه تشکر جانانه از عبــــــــــــاس بخاطر یه همه زحمتی که بهش دادم…… میسی :-*

دیر شد خیلی!باید زودتر می گفتما!

پ.ن: هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید گفتم لال نمیرم این دوتا کلمه رو نوشتم!

خوابه یه خاطره!!

۲ نظر »

بهمن ۵م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۸:۴۸ ب.ظ

رویای صادقانه!فک کنم اسمش باید این باشه،و تو بینش دوم دبیرستان یه چیزایی راجع بهش خوندم و دقیقن یادمه که ۴ خطی راجع بهش بود!!حالا یعنی خوابی که دیدم نکته مکته ای داره یا در اثر گشنگی بوده :دی
این خاطره برمی گرده به اول دبیرستان!!داستان از این قرار بود که ما امتحانای ترم اول رو داده بودیم و قرار بود کارنامه بگیریم که یه روز سر صف اعلام شد اسامی دانش آموزان ممتاز(سه نفر اول هر کلاس)+ افراد شوراها تو بورد زده شده و قراره به اردوی زیارتی برده بشن برن ببینن و رضایت نامه ی اولیا رو تا دو روز آینده تحویل نماینده کلاس بدن!مام اون موقع ها خرخون بودیم خفن:دی دیدیم از قضا اسم بنده نیز تو اسامی شاگردان ممتاز زده شده و بسی با مریم و زهره حال کردیم!البته من ناراحتم بودمآ چون اردو بدون زهره و مریم که حال نمیداد :( اما خب بازم ذوق مرگ بودم ^-^ خلاصه بعد از گرفتن رضایت نامه و این حرفها،چهارشنبه اگه اشتباه نکنم تو اسفند بودش!تاریخ دقیقش یادم نیس،راهی شدیم.قرار بود بریم تهران حرم امام خمینی و بعد از اونجا بریم قم زیارت حضرت معصومه و شب هم جمکران!کلن چهار روزه بودش!
رسیدنمون به تهران دردسری داشت خفن!از جمله پنچری اتوبوس دوم و معطل شدن تو ساوه تا ساعت ۱۰شب و مهمترینش گشنگی کشیدن :دی
از ایلام که راه افتادیم تو صحنه (یکی شهرستانای کرمانشاه)واسه نهارو نماز ایستادیم که بنده نماز رو دو در فرمودم و نهار خوردم!تو این سفر با سه تا از بچه های کلاس همراه بودم.که وقتی تو ساوه بودیم بسی با یکیشون خندیدم و سربه سر مردم گذاشتیم!جونم براتون بگه که خسته و مرده ساعت دو شب رسیدیم حرم امام!حالا تا وسایلمون رو گذاشتیم تو یکی از اقامتگاهاش و دبلیوسی(دبلیوسیاش یه جوری بود!بنظرم عجیب غریب بودن!!) و اینا دیگه ساعت سه خوابیدیم!به جون خودم وقتی ساعت ۴:۳۰صدای مدیرمون میومد که می گفت بچه ها پاشین نماز!!انگار بچه ها رو فحش میدادن!!با هر زوری بود بیدار شدیم و خلاصه تا ۵:۳۰ همه آماده شدن ۶ صبحونه و بعد ۷ زیارت حرم!
چیزی که بنظرم خیلی جالب بودش این بود که حرم تو شب خیلی قشنگ تر بود و الان اونقد از بیرون جالب نبود!با صدای بلند فرمایش کردم این رو که سفیدبرفی (ناظممونه!چون سیاهه بهش لقب دادیم) چپلی نگاه کرد!!
خلاصه بعد زیارت راه افتادیم طرف قم!تو اتوبوسم که بنده فقط تل جواب میدادم !مامانم و خاله هام تک به تک دقیقه ایی زنگ میزدن!
اقامتگاه قم جالب بود!غذاشم خوب بود.
عصر رفتیم حرم حضرت معصومه و زیارت و بازار.برگشتنی تو پارکینگ دعوا شده بود راننده ی ما رو میگی پرید ازهم جداشون کرد و سوار ماشینشون کرد حتی اتوبوس رو ول کرد و نشست پشت فرمون یکی از ماشینای طرف دعوا و تا خونه بردشون!شانس آوردیم کمک راننده بودها و گرنه حسابی علاف میشدیم.
شبم رفتیم جمکران….برگشتنی که داشتیم به سمت اتوبوسا میرفتیم هنوز تو حیاط جمکران بودیم که برگشتم با یه حالت معصومانه + مظلومانه و کمی متعجبانه به سفید برفی گفتم خانوم پس ضریحش کجا بود‎ ‎:-o
ایکی ثانیه بعدش دوزاریم افتاد عجب سوتی ایی دادم خفن :دی سفیدبرفیم فکر کرده بود دستش انداختم بهم بی محلی کرد راهشو گرفت رفت :دی منو میگین مرده بودم از خنده :دی آخه دقیقن جکی رو که پسرخاله م چند دقیقه پیش گفته بود اجرا کردم !!
اینجاهای خواب اردومون بودم که مامان صدام کرد پاشو لنگه ظهره الان یکی بیاد اینجا زشته تازه بیدار شده باشی!!
و خواب نیمه کاره موند…..!

اون اردو خیلی خوش گذشت و کلی خاطره ازش دارم که چون تایپ کردن با گوشی شکنجه دهنده س خلاصه ش کردم! بسی گل کاشتم من تو اون سفر که بماند واسه بهدن…..
اما جالب بودها!آدم خاطرهاشو خواب ببینه بامزه س!

پ.ن: دست و دلم به نوشتن نمیره چند وقتیه :!:

پ.ن: روزهای خوبی رو نمی گذرونم…

شاد باشین شادی یک کاتالیزگره که معجزه می کنه!

برچسب:
نوشته شده در خاطرات

نقطه آغاز

۲۳ نظر »

دی ۲م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۷:۰۰ ق.ظ

کمی آرومتر از بقیه پیش میرم اما این بار میخواهم که متفاوتر باشه.
شاید زندگی چیزهای زیادی بهم یاد داده باشه،بعضی هاش مهمترن که نباید یادم بره پس مدام باید به خودم یادآوری کنم.

ساعت ۸:۴۵‎‏ تو خونمون نشسته ام و دارم افکارمو جمع میکنم!
یه کلاه صورتی خورشلم دارم که خهلی نازه !
و قسمت بعدیش مربوط میشه به درسام!از جمعه به طور جدی دوباره شروع می کنم و تا تهش میرم….قول!
هر جوری شده امسال باید قبول شم بره پی کارش واقعن!
میخوام که مستقل باشم یعنی یک آدمی که بتونه به تنهایی با مسائلش کنار بیاد!قدم اول درسه.بعد باید توانمو بیشترش کنم.

یه چیزایی هم از تو کله ام بیرون انداختم!کار بعدی یادگرفتن چیزایی که دوس دارم هستش.زندگی آدما محدوده پس باید نهایت استفاده رو ازش بکنن تا بهدن افسوس نخورن.‎‏‎‏
و اینکه میخوام بشم همونی که بودم.
ساعت ۱۰ شده!
خیلی حرفها رو نباید زد!
خطها رو باید پررنگ کنم.
نقاشیم تموم.به محض رسیدن به خونه شروع کردم.
‎‏‎‏‎‏‎
فعلن همین ها تو مغزمه!
نقطه!

برچسب:
نوشته شده در خاطرات

روش های کنکوری :دی

۸ نظر »

آذر ۲۷م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۴:۱۲ ب.ظ

چند وقت پیشآ سر کلاس کنکوری ریاضی به دبیرمون گفتم آقا اگه بخوایم سرجلسه دوتا جذر بگیریم اونم اعداداش بزرگ باشه وقت کنکور فرتیده میشه!آخ که شقد بدم میاد از جذر و تخسیم و این جور حرفا :دی
بعدش دبیرمون گفتش خب از الان تمرین کنین تا دستون تند شه و عادت کنین اما (!) حتمن با خودتون ماشین حساب ببرین لازم نیست جار بزنین بگین که وای من ماشین حساب همراهمه:دی ولی خهلی ازش استفاده نکنین فقط واسه جذر و سینوس و اینجور چیزا!ما نیز گفتیم استاد اولن اینکه می گردنمون نمیزارن ببریم تو با خودمون، دومن اینکه اگه بگیرنمون صورت جلسه می کنن و تقلب حساب میشه تازه شم محرمون میکنن!بهدش اونوخ شوما مسؤلیتش رو قبول می کنین؟هان؟! تازه شم مستر ما اصلن و ابدن اهل تقلب نیستیم (اوناییم که سر امتحان شیمی پیش گرفتن ما نبودیم که!!اون موقع باید به دوستامون کمک میرسوندیم که مسئولیتمون رو به خوبی انجام دادیم :دی ) بهدشم روش کوتاه تری واسه جذر اعداد بزرگ سراخ ندارین؟!
مستر هم گفتش نع!همون که گفتم!منم گفتم نوچ،نمی صرفه!
اینم از کلاس کنکوری جای اینی که دوتا روش کوتاه یادمون بدن میگن ماشین حساب ببرین!!بهدش این پشتیبان من هی میگه خانووم واسه فیزیک و ریاضی برو کلاس باید روشای کوتاه و میان بر ها رو یادتون بدن!!والا اگه روش کوتاه همین نفصه دور زدن هاس که ماخودمون استادیم دیگه شلا بریم جیب بابامون رو خالی کنیم :دی

پ.ن: واسه گرفتن کارت مهمون رفته بودم کانون پیش مدیر کانون که یه آقایی هستش،بعدش وقتی رفتم تو داشت تل میحرفید ،حرفش که تموم شد گفت دخترم سال دومی گفتم نع!گفت سال سومی؟گفتم نع،فارغ التحصیلم آقا!یه کم نگاه کرد گفت بهت نمیاد :-/

پ.ن:فعالیت های زیر زمینیم رو آغاز کردم دارم یه کارایی میکنم که برم رو هاست کم کم.حالا فک کنیکن اقدامات موجود با تل همراهمون می انجامد :دی البت با کمک و راهنمایی دوستان.

برچسب:
نوشته شده در خاطرات

شه جوریاس؟!

۱۱ نظر »

آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۹:۴۶ ب.ظ

۱_طی صحبت سی ثانیه ایی که با زهره داشتم به تفکرات عمیقی فرو رفتم و نتایج بسیاری گرفتم که……حالا میگم کم کم!
من نشستم حساب کردم اول بین این وریا(همکلاسیا و دوستای غیر آنلاین) بدون استثنا همه مبتلای لفظی بنام عشق هستند!
مریم که چند ساله عاشق پسر عمه شه(حالا ما که عمه نداریم شیکا کنیم؟! :پی)
مهسا هم که بهله پدیده ایی بنام وحید رو دوس داره!
زهره هم بههههله (اینو به تازگی کشف کردم!!!نرسه به گوشش یه وختآ)
بقیه هم ضایع س لو نمیدن و گرنه مثلن ما چند وقت پیش خونه یکی از آشناهامون بودیم بنده تمام مدت در و دیوار نگاه میکردم و وارد بحثای اطرافیان میشدم اما دختر میزبان هی اس میداد و حتی تل جواب میداد!!به طرز ضایعی وقتی گوشیش زنگ میخورد بلند میشد میرفت بیرون!
و بعد واسه اون وریا(دوستان آنلاین و نیمه آنلاین و حدواسط :دی) در این قسمت از ذکر کردن نام معذوریم :پی اما اکثرن بهله :)
حالا من این وسط تک و تهنا افتادم!!و کلن تا به حال عشق را نتجربیده ام!اما یکبار فکر میکردم عاشق شدم به جان خودم راس میگم ولی نفهمیدم عاشق کی‎ ‎آخرش:دی!اما میدونم که خهلی باید مراقب باشم چون اونقد به عخشه مهسا و دیگر دوستان تیکه پروندم که همشون به خونم تشنه ن!صب تا شب دعا میکنن یک آدم کچله سیاهه زیشت و ترجیحن با یک اسم ضایع گیرم بیفته که بشینن قاه قاه بهم بخندن!اما چه نشسته اند که انتظاری بیهوده بیش نخواهد بود :دی
‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏‎‏
۲_ آقا سوار هواپیمای ایلام_ تهران که میشی احساس میکنی سوار اتوبوسای قراضه شدی !جواته :پی حتی تلق تلق!

۳_ دختر خوفی شدم و دیگه بهونه نمیگیرم تازه به حرفای عمو هم گوش کردم قراره جایزه ش واسم یه پیشو بگیره :پی مگه نه؟!! :دی
‎‏‎‏‎‏
۴_از آموزشگاه تا کنار میدون پیاده رفتم که برسم سر مسیر سوار تاکسی شم از ترس پوکیدم ماشین نبود که بوق نزنه و نترمزه!خیابون خلوت!شانسمون زده بود حتی یک تاکسی هم یافت نمیشد!به خودم شک کردم رفتم جلو بانک از تو شیشه خودمو نیگاه کردم دیدم نه کاملن معمولیم و اصن جلب توجه نمیکنه که!!والا مردم الافن(غلط املائی:دی)!هوا هم سرررد بودش!منم که دو تا باد سرد بهم بخوره تا مغزه استخوانم یخ میزنه و سست میشم!تازه شبم بود ساعت ۹!دیگه زنگ زدم بابا که گفت تو راهه!اون کلوپیه کنار پاساژ صدای ضبط شو کم کرد گفت بیا تو گرم شی گفتم هرررگززز(این ناشی لرزیدن بودش:دی)!اسمایلی درس عبرت به سوما که دیگه جوو گیر نشه و توهم بزنه دور ورداره!

۵_خب ما بریم بخوافیم!شیکا کنم تشام درد گلفته از بس بیدال بودم و دلس خوندم!تازه شم فیزیک اصن نخوندم جاش ادبیات غنایی خوندم که شعرم قوی شه :دی برم دیش موچ لالا!

نوشته شده در خاطرات

سیاوش همیشه مرهم بوده!

۸ نظر »

آذر ۷م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۱:۵۵ ب.ظ

من می گم منو شکستن
چشم فانوسمو بستن
تو می گی خدا بزرگه
ماهو میده به شبه من
من میگم آخه دلم بود
اون که افتاده به خاکت
تو می گی سرت سلامت
آینه ها زلال و پاکه
اینه که فاصله ها رو
نمی شه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش
یکیمون پاییز پردرد
من می گم فاصله مرگه
بین دستای تو تا من
تو می گی زندگی اینه
فاصله عشق تو با من
من می گم حالا بسوزم
یا که با غصه بسازم
تو می گی فرقی نداره
من که چیزی نمی بازم
من می گم اینجارو باختی
عمری که رفته نمیاد
تو می گی قصه همین بود
تو یه برگی توی این باد

پ.ن: دلمون امروز این آهنگو خواست….از زیر سنگ پیداش کردیم…..شعرش رو هم برا شما نوشتیم…..!

پ.ن: کاری جز تحصیل علوم برای کنکور نمی کنم…..!

پ.ن: سیاوش عخشه منه…همیشه و همه جا هر وقت اهنگاشو گوش میدم روحم تازه میشه…..!

پ.ن: به دعایم که باران از سر رحمت فرو ریزد و قلبها را بشوید!

for me &……!

۵ نظر »

آبان ۲۵م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۷:۴۹ ب.ظ

Stand before my eyes, and let thy glance tough my songs into a flame.

Stand in my lonely evening where my heart watches alone;

Fill her cup of solitude, and let me feel in me the infinity of thy love.

“Rabindranath Tagore”

پیش چشمانم بایست ، و بگذار تا نگاه تو آوازهای مرا چون شعله ای در بر گیرند .‎
با غروب تنهایی من باش ، جایی که دلم تنها می نگرد ؛
جام تنهایی دلم را پر کن ، و بگذار تا در درونم بی پایانی عشق تو را احساس کنم.

پ.ن: من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است……!

برچسب:
نوشته شده در خاطرات

پیشو های دوس داشتنی ِ من…. ^-^

۹ نظر »

آبان ۲۴م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۱۰:۴۲ ق.ظ

سلاممممممممم…خوبین؟

میخوام چند تا از پیشوای خوشگلمو بدم ببینین….

اصن پیشوا موجوداتی بسیار خوشمِل هستن…….

بشدت مشغول خوندم….هر روز ساعتها کتابا رو میخونم….هیش تو زندگیم اینجوری کتاب دست نگرفته بیدم و درس نخونده بیده بودم…. :)

بسی دلم براتون تنگ شده استیده است……

فیزیک و شیمی و زیست را بکش میخونیم…..ریاضی نیز هی بدک نیست……!

بسی سوما آدم شده و درس میخونه :دی تو تاریخ خواهند نوشت…. :دی

من…بارون…آزمون….!

۱۶ نظر »

آبان ۸م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۸:۳۶ ب.ظ

امروز دومین آزمونم رو دادم!دومیش خوب بود…خیلی خوب!
سرجلسه گوشیمو سایلنت کردم،کلن این روزا سایلنتم!بعد آزمون یه نگاهی بهش انداختم دیدم بابا ۵،۶ بار زنگیده،جواب ندادم اس زده ما خونه نیستیم خودت برگرد…تاکیدم کرده بود که زود برم خونه!
اول خواستم با تاکسی برگردم ولی بعد پشیمون شدم!گفتم حالا از کجا میفهمن کی رفتم خونه!!پیاده راه افتادم طرف خونه…یه بارونیم میومد…هوای تقریبن سردی بود…کمی…
تا خونه پیاده رفتم…دو ساعت تو راه بودم…قدم میزدم…حسابی خیس شده بودم عجیب احساس سرما نمیکردم!!وقتی رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و خوابیدم ولی بعد یه ساعت از شدت گرما بیدار شدم.خودم که بشدت از قبلش سرما خورده بودم فک کنم حالم بدتر شده!نای حرکت ندارم از وقتی اومدم همش تو تختم درازیدم….چندتا قرص سرماخوردگی و آموکسی سیلین و با یکی دو قاشق شربت آویشن واسه سرفه که از قبل دکتر بهم داده بود خوردم!‏
الان هم تو پنجره ی اتاقم یه پتو پیچیدم دوره خودم و نشستم بیرون رو نگاه میکنم!
فک میکنم یه کم زیادی دیوونه شدم….بیست و چهارساعته خودم هستم و خودم!خسته شدم دیگه…اینجور یکنواختی رو دوس ندارم…یه کم تنوع شد پیاده روی تنهایی تو بارون…خیلی آرامش بخشه…من عاشق دو فصلم پاییز و بهار…!
فک میکنم الان بابا اینا پیداشون شه…احتمالن کلی توبیخ شم واسه کارم ولی حال داد!!
دو هفته پیش که خیلی جالب نبود…مستقیم برگشتم خونه به اضافه ی اینکه یه نمه مونده بود دنیای علم و کنکور(!)واسه همیشه من رو از دست بده:دی چون وسط خیابون یه ماشینه یه کوشولو زد بهمون ماهم نقش زمین شدیم…تمام لباسام خیس شد…هر چیم آب تو اون چالهه بود پاشید تو چش و چالم…یارو راننده اومد پایین کمک کنه پاشم،خودم بلند شدم ولی عوضش یکی محکم خوابوندم تو گوشش تا دیگه اون باشه و پشت فرمون سر پیچ تازه با اون سرعتشم(!) با تل نحرفه که دختر مردمو زیر کنه…پسره ی پر رو!!باور کنین اینقد محکم زدم که کف دسته خودم تا دوساعت درد میکرد!!(اصلن از تصادف خاطره ی خوبی ندارم…دوست ندارم تکرار شه)
شب قشنگیه، با اینکه اصلن حالم خوب نیست ولی شب آروم و خوبیه!
کلن نیتونم مثه بشر جماعت آروم بشینم…با ماژیک رو دیوار نقاشی کشیدم خیلی خورشله ولی حیف کارم ساخته س بابا وماما بیآن حسابمو میرسن چون چندین بار گفتن که از این کارا نکنم ولی خب چه کنم خودش پیش میآد یهویی و به طرز کاملن غافلگیرانه و اصلن دسته من نیست شیطون گولم میزنه،وگرنه من کلن اهل این کارا نیستم تازه شاهدم دارم که من نخواستم پیاده بیام دلم خواست این یک…نقاشی رو دیوارم از دستم در رفت…اون هفته هم اگه اون پسره مثه آدم رانندگی میکرد مگه من بیکار بودم برم با اون درگیرشم نیدونم این بابام شلا اینقد جدیدن گیر میده….!
دیگه انگشت شصتم داره بیهوش میشه خودمم حال مال ندارم …!
مراقب خودتون باشین خدایی نکرده سرما نخورین که عذابه همش!‎‎‎‎‎‎
‎‎‎‎‎‎‎‎‎
فعلن باااای :پی

برچسب:
نوشته شده در خاطرات

پست هام رو با گوشیم میفرستم :(

۹ نظر »

آبان ۵م, ۱۳۸۸ نوشته شده ۸:۰۵ ب.ظ

دو هفته پیش طی عملیات شهادت طلبانه ای توسط آبجیم پی سی جونم به ملوکت اعلاء پیوست و کاری از دست متخصصان هم در زمینه ی تعمیرات برنیامد روحش شاد!خوب سیستمی بود مدتها دستکاری های من رو تحمل کرد :دی
طی مذاکرات طولانی و سختی هم که بابا ماما داشتیم نتیجه ای نداد و گفتن که فعلن از کام خبری نیس!گفتن برم سره درسم بعد کنکور هر شی بخوام واسم میگیرن :دی
از قدیم گفتن آدم هر شی رو ازش بگیرن و در دسترسش نباشه صد تا راه براش پیدا میکنه :دی کلن آدم خودشو با شرایط سخت سازگار میکنه :دی اصلن یه مبحث تو زیست داریم به اسم سازش و این ها :دی
چند وقتی هس که پست هام رو با گوشیم میفرستم رو بلاگم کمی سخت هس ولی خوب واسه من که نمیتونم از نت جدا شم عالیه و از هیشی بهتره :)
همه بلاگها رو هم از همین طریق دنبال می کنم اما یه مشکل دارم که نمیدونم دلیلش چیه! نمیتونم واسه دوستام کامنت بذارم،کامنتام ثبت نمیشه ‏:( دلیل محو شدن من از کامنت دونی بلاگهاتون هم همینه !

این آبجیه من تو زمینه ی خراب کردن وسایله مورد علاقه ی من فوق تخصص داره!!

همین دیگه گفتم بگم شلا غیب شدم… :(
زندگی بدون نت واقعن سخته خدا رحمت کنه ننه بابای ایرانسل رو ‏:پی
‎‎

پ.ن: روز خوبی نداشتم….پر از سر درد….پر از تب…پر از بی حالی…نتیجه ی نشستن زیر بارون همینه.

پ.ن:قوانین احتمال رو احتمال میدم به دور ترین فکرام!اسمایلی لبخند حاکی از فکرای شیطانی!
‏‎‎

برچسب:
نوشته شده در خاطرات