خوابه یه خاطره!!

رویای صادقانه!فک کنم اسمش باید این باشه،و تو بینش دوم دبیرستان یه چیزایی راجع بهش خوندم و دقیقن یادمه که ۴ خطی راجع بهش بود!!حالا یعنی خوابی که دیدم نکته مکته ای داره یا در اثر گشنگی بوده :دی
این خاطره برمی گرده به اول دبیرستان!!داستان از این قرار بود که ما امتحانای ترم اول رو داده بودیم و قرار بود کارنامه بگیریم که یه روز سر صف اعلام شد اسامی دانش آموزان ممتاز(سه نفر اول هر کلاس)+ افراد شوراها تو بورد زده شده و قراره به اردوی زیارتی برده بشن برن ببینن و رضایت نامه ی اولیا رو تا دو روز آینده تحویل نماینده کلاس بدن!مام اون موقع ها خرخون بودیم خفن:دی دیدیم از قضا اسم بنده نیز تو اسامی شاگردان ممتاز زده شده و بسی با مریم و زهره حال کردیم!البته من ناراحتم بودمآ چون اردو بدون زهره و مریم که حال نمیداد :( اما خب بازم ذوق مرگ بودم ^-^ خلاصه بعد از گرفتن رضایت نامه و این حرفها،چهارشنبه اگه اشتباه نکنم تو اسفند بودش!تاریخ دقیقش یادم نیس،راهی شدیم.قرار بود بریم تهران حرم امام خمینی و بعد از اونجا بریم قم زیارت حضرت معصومه و شب هم جمکران!کلن چهار روزه بودش!
رسیدنمون به تهران دردسری داشت خفن!از جمله پنچری اتوبوس دوم و معطل شدن تو ساوه تا ساعت ۱۰شب و مهمترینش گشنگی کشیدن :دی
از ایلام که راه افتادیم تو صحنه (یکی شهرستانای کرمانشاه)واسه نهارو نماز ایستادیم که بنده نماز رو دو در فرمودم و نهار خوردم!تو این سفر با سه تا از بچه های کلاس همراه بودم.که وقتی تو ساوه بودیم بسی با یکیشون خندیدم و سربه سر مردم گذاشتیم!جونم براتون بگه که خسته و مرده ساعت دو شب رسیدیم حرم امام!حالا تا وسایلمون رو گذاشتیم تو یکی از اقامتگاهاش و دبلیوسی(دبلیوسیاش یه جوری بود!بنظرم عجیب غریب بودن!!) و اینا دیگه ساعت سه خوابیدیم!به جون خودم وقتی ساعت ۴:۳۰صدای مدیرمون میومد که می گفت بچه ها پاشین نماز!!انگار بچه ها رو فحش میدادن!!با هر زوری بود بیدار شدیم و خلاصه تا ۵:۳۰ همه آماده شدن ۶ صبحونه و بعد ۷ زیارت حرم!
چیزی که بنظرم خیلی جالب بودش این بود که حرم تو شب خیلی قشنگ تر بود و الان اونقد از بیرون جالب نبود!با صدای بلند فرمایش کردم این رو که سفیدبرفی (ناظممونه!چون سیاهه بهش لقب دادیم) چپلی نگاه کرد!!
خلاصه بعد زیارت راه افتادیم طرف قم!تو اتوبوسم که بنده فقط تل جواب میدادم !مامانم و خاله هام تک به تک دقیقه ایی زنگ میزدن!
اقامتگاه قم جالب بود!غذاشم خوب بود.
عصر رفتیم حرم حضرت معصومه و زیارت و بازار.برگشتنی تو پارکینگ دعوا شده بود راننده ی ما رو میگی پرید ازهم جداشون کرد و سوار ماشینشون کرد حتی اتوبوس رو ول کرد و نشست پشت فرمون یکی از ماشینای طرف دعوا و تا خونه بردشون!شانس آوردیم کمک راننده بودها و گرنه حسابی علاف میشدیم.
شبم رفتیم جمکران….برگشتنی که داشتیم به سمت اتوبوسا میرفتیم هنوز تو حیاط جمکران بودیم که برگشتم با یه حالت معصومانه + مظلومانه و کمی متعجبانه به سفید برفی گفتم خانوم پس ضریحش کجا بود‎ ‎:-o
ایکی ثانیه بعدش دوزاریم افتاد عجب سوتی ایی دادم خفن :دی سفیدبرفیم فکر کرده بود دستش انداختم بهم بی محلی کرد راهشو گرفت رفت :دی منو میگین مرده بودم از خنده :دی آخه دقیقن جکی رو که پسرخاله م چند دقیقه پیش گفته بود اجرا کردم !!
اینجاهای خواب اردومون بودم که مامان صدام کرد پاشو لنگه ظهره الان یکی بیاد اینجا زشته تازه بیدار شده باشی!!
و خواب نیمه کاره موند…..!

اون اردو خیلی خوش گذشت و کلی خاطره ازش دارم که چون تایپ کردن با گوشی شکنجه دهنده س خلاصه ش کردم! بسی گل کاشتم من تو اون سفر که بماند واسه بهدن…..
اما جالب بودها!آدم خاطرهاشو خواب ببینه بامزه س!

پ.ن: دست و دلم به نوشتن نمیره چند وقتیه :!:

پ.ن: روزهای خوبی رو نمی گذرونم…

شاد باشین شادی یک کاتالیزگره که معجزه می کنه!

برچسب‌ها:

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter
  • RSS

۳ دیدگاه در “خوابه یه خاطره!!”

  1. عباس می‌گه:

    آخییی بالاخره اینجا یه چیزی نوشتی.

  2. علی رضا می‌گه:

    بابا کجا بودی ، دلمون تنگیدا ، جات خالیه

  3. majid می‌گه:

    همایش ۲۲ خرداد تا ۲۲ بهمن، ۸ ماه نبرد سایبری
    http://netiran.info/group.php?group_id=70

دیدگاهی بگذارید